تبليغاتX
همراز
محمد طه
الان محمد طه یک سال و نه ماهش است. در نه ماهگی شروع به راه رفتن کرد ولی هنوز نمی تونه درست حرف بزنه اما با اشاره حرف هاش را به ما می فهمونه . دیروز داشتم سیب زمینی پخته رنده می کردم که اومد و یک سیب زمینی برداشت و داشت می خورد که درخواست یکی دیگر کرد بهش گفتم اول اون قبلی را بخور تا یکی دیگه بهت بدم  که ناگهان همه سیب زمینی را توی دهانش گذاشت و یکی دیگر از من گرفت.

 

|+| نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ساعت 16:8 توسط مهربان |

بازگشت دوباره

سلام دوستان عزيز

نماز روزه هاتون قبول درگاه حق

 

خيلي وقت بود كه از نوشتن فاصله گرفته بودم،آخه اتفاقاتي واسم افتاد كه اصلاً وقت نوشتن نداشتم.

اوّل اينكه محمّد طه چند روزي به خاطر تب ويروسي دربيمارستان بستري شد،(اينم يكي از بركات گرد و خاك اهواز ديگه).اون روزها بدترين روزهاي زندگي من بود.البتّه اگر تونستم خاطرات اون 3 روز وحشتناك رو براتون تعريف ميكنم.

بعد از اون هم انتقالي نازنين همسر و اسباب كشي شهر به شهر ما( از اهواز به تهران)، امان از اسباب كشي كه حسابي خستمون كرد ،يك اسباب كشي پر ماجرا كه حتماً براتون تعريف مي كنم.

امّا از محمّد طه بگم كه الان 10 ماهه شده و دوتا دندون هم داره وخيلي خيلي هم شيطون شده، تازگيها ياد گرفته كه دستش رو به در و ديوار مي گيره و راه ميره يا دوچرخش رو هُل ميده و باهاش راه ميره، امّا هنوز يادنگرفته كه به تنهايي راه بره.و اينكه عاشق لپ تاپ باباشه و اجازه نميده كسي باهاش كار كنه .نميدونيد چقدر زور ميگه؟هر كس پاي كامپيوتر بشينه با جيغ و داد و گريه از جاش بلندش ميكنه و خودش ميشينه پاش و حسابي هم كيف ميكنه. خلاصه اينكه وقتي كه محمّد طه بيداره كسي جرأت نداره دست به كامپيوتر بزنه.

راستي اين رو نگفتم گل پسر عاشق 2 تا از برنامه هاي تبليغاتي تلويزيون شده يكي تبليغ چاي محسن ( اين چاي محسن كه ميگن كجاست پس)دوميش تبليغ زيتون اويلا ميدونيد كه كدوم رو ميگم :اويلا اويلا

|+| نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 ساعت 1:45 توسط مهربان |

و باز عکسهای پسرم

|+| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 ساعت 16:43 توسط مهربان |

 

اين هم عكس جديد محمد طه

 

 

|+| نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 ساعت 12:52 توسط مهربان |

محمدطه
 

       وخداوند در صبح 28 آبان سال ۸۸ هجری شمسی متقارن با اول ذیحجه ۱۴۳۰هجری قمری

 برما منت نهاد و با وجود گل پسری آسمان زندگی ما را بهاری کرد.

       ...نامش را محمد طه نهادیم

|+| نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388 ساعت 15:43 توسط مهربان |

بهترین عیدی

 

 

 

 بهترین عیدی

 

هرچند که برای تبریک سال نو کمی دیر شده ( آخه چند وقتی رایانه ام دچار مشکل شده بود

ولی از قدیم گفتن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست.

پس:                                                                                                                

سلام دوستان خوبم

حالتون چطوره ؟

سال نو مبارک ، انشاالله مثل من سال خوبی رو آغاز کرده باشید. سالی پر از شادی و سلامتی.

راستی امسال عیدی چی گرفتید؟ اصلاً عیدی دادید یا عیدی گرفتید؟

شما رو نمیدونم ولی من هم عیدی دادم و هم عیدی گرفتم .

چند روز مانده بود به عید ،تو فکر این بودم که به مهربان همسر چی عیدی بدم . دوست داشتم عیدی که امسال به مهربان همسر میدم با سالهای گذشته فرق زیادی داشته باشه ، یه چیز متفاوت .

نمیدونستم چی کار کنم آخه دو روزبیشتر تا عید نمانده بود . به خاطر همین از خدا کمک خواستم ، از خدای مهربون خواستم کمک کنه تا با عیدی که امسال به مهربان همسر میدم بتونم تمام خوبیهاش رو جبران کنم.

خدای مهربون هم صدای من رو شنید و به من  کمکم کرد تا به واسطه عیدی که خودش به من میده بتونم امسال به مهربان همسر یه عیدی متفاوت بدم.

باورتون نمیشه خدای مهربون عیدیی به من داد که هیچ کس نمیتونست به من بده ، یه عیدی خاص و پر برکت .

عیدی که خدا به من داد وجود یک موجود کوچولو بود که در وجودم قرار داد و به همین واسطه بود که من تونستم بهترین عیدی رو که خبر بابا شدن مهربان همسر بود ،بهش  بدم .

میدونم که این لطف خدا به خاطر دعاهای خیر شما دوستای خوبم وهمچنین پریسای عزیزمه.

امیدوارم که همین طور که من سال جدید رو با لطف و رحمت خداوند آغاز کردم شما هم سال جدید تون رو با لطف و رحمت خداوند شروع کرده باشید.   

راستی بهترین عیدی که شما گرفتید چی بود ؟؟؟

                                       

|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ساعت 14:54 توسط مهربان |

پریسا

 

 پریسا

قرار بود سر فرصت پریسا رو به شما معرفی کنم.

پس شروع میکنم:

ماجرا برمی گرده به اوایل مهر ماه، همون وقتی که دکترم به من گفت می تونم داروهام رو قطع کنم.آخه من سه سالی هست که به بیماری ام اس دچار شدم و در این سه سال باید هفته ای یک بار آمپولAvonex  به خودم تزریق می کردم .البته باید بگم که هزینه این آمپول ها هم خیلی بالا بود.

اون روز وقتی دکتر به من گفت که میتونم داروهام رو قطع کنم از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم  .آخه خیلی کم پیش میاد که یه بیمار مبتلا به ام اس بِتونه بعد از سه سال دارو هاش رو قطع کنه. امّا این خوشحالی فقط مختص من نبود.آخه مهربان همسر از من خوشحال تر بود ،اونقدر خوشحال بود که تو راه برگشت به خونه کلّی شیرینی خرید و  به مناسبت خوب شدن من به همه فامیل شیرینی داد.

بعد ازین ماجرا بود که من و مهربان همسر تصمیم گرفتیم به شکرانه سلامتیم تمام پولی رو که خرج خرید دارو می کردیم از این به بعد در راه خیر صرف کنیم .

به همین خاطر به انجمن خیریه چهارده معصوم (ع) شهر اهواز رفتیم و از مسؤلین اون انجمن خواستیم که دختر خانمی رو به ما معرفی کنند که ما بتونیم حامی اون باشیم.

بعد از چند ماه انتظار بالاخره سه هفته پیش انجمن دختری رو به ما معرفی کرد که همین پریسا خانم بود.

پریسا دختر زرنگیِ که در کلاس اول راهنمایی درس میخونه و پدرش رو وقتی که خیلی کوچیک بوده از دست داده و الان توی یه خونه کوچیک و ساده  با مادر و خواهرش زندگی میکنه.

نمیدونید وقتی روز شنبه به دیدن پریسا رفتم چه حالی داشتم .یه اضطراب خاصی تمام وجودم رو گرفته بود .همش می ترسیدم که نتونم باهاش خیلی راحت رابطه برقرار کنم یا اینکه اون بچه توداری باشه و اجازه نده که من بهش نزدیک بشم. امّا بالاخره این لحظات سخت تمام شد و من پریسای عزیزم رو دیدم .باورتون نمیشه همون لحظه اوّل که دیدمش بد جور به دلم نشست ، یه دختر ساده با صورتی  تقریباً گِرد و چهره ای شاد؛ یه دخترِ فوق العاده دوست داشتنی. تازه اونجا بود که فهمیدم تمام اون اضطراب های من بی مورد بوده. . اون روز، دیدار ما نیم ساعت بیشتر طول نکشید ولی توی همین نیم ساعت کلی با پریسا رفیق شدم.  نمیدونید چقدر مهر این دختر به دلم نشسته مطمئنم اگه شما هم پریسا رو ببینید فوراً شیفتش میشید . من که منتظرم دوباره فرصتی پیش بیاد که بتونم اون رو ببینم آخه هنوز هیچی نشده دلم براش تنگ شده.

 

|+| نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 9:29 توسط مهربان |

ناصر ارمنی

 

چند روز پیش مطالعه کتابی را با نام " ناصر ارمنی " که از نوشته های نویسنده خوش ذوق کشورمان جناب آقای رضا امیر خانی است را شروع کردم .

" ناصر ارمنی " کتابی می باشد بسیار جالب که از چند داستان کوتاه تشکیل شده است.و نام این کتاب نیز برگرفته از نام یکی از همین داستان های کوتاه است.

اگر بخواهم خلاصه ای از داستان  " ناصر ارمنی " را بنویسم ؛ این گونه است که :

ناصر پسری است مسلمان که از زمان کودکی در محله ارمنی ها زندگی کرده و به همین خاطر به ناصر ارمنی معروف شده ؛ ناصر ابتدا از این لقب  خود راضی است امّا بعد ها  که بزرگتر می شود  با این لقب دچار مشکل می شود  و تمام تلاش خود را می کند تا این لقب را از روی اسم خود پاک کند.

امّا داستان های دیگری که در این کتاب هستند عبارتند از:

زمزم ، انگشتر ، رتبه قبولی ، یک پژوهش خشن ، کوچولو ، ناصر ارمنی ، کمال ، سه نفر ، خیابان ، سال نو  و گوش شنوا.

نکته قابل توجه اینجاست که  محتوای تمام  داستان های این کتاب راجع به طررز تفکر و عقاید و آداب رسوم  و باور های مردم ایران است.      ( البته این نظر منه  شاید اشتباه کرده باشم )

خلاصه اینکه من از این کتاب خیلی خوشم آمد ، امید وارم که شما هم از این کتاب خوشتون بیاد.

این هم اطلاعات بیشتر برای کسانی که میخوان این کتاب رو تهیّه کنند و بخوانند:

 

ناصر ارمنی

مجموعه داستان

نوشته رضا امیر خانی

انتشاراتَ  کتاب نیستان

چاپ هشتم 1386

قیمت 24000 ريال

                                                                    

 

|+| نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ساعت 15:34 توسط مهربان |

دل نوشته

                                         قربون حکمت  خدا برم

    یکی از پرخوری داره خفه میشه

    یکی از گرسنگی داره تلف میشه 

 

    یکی اونقدر لباس پوشیده که سنگین شده و نمیتونه راه بره

    یکی به خاطر خشک شدن استخونهاش توی سرما ی زمستون نمیتونه راه بره

 

    یکی  سه سوته تصمیم  میگیره آخر هفته بچه هاش رو ببره  شمال ( کنار دریا)  

    یکی  یه هفته صرفه جویی میکنه تا بتونه  آخر هفته بچه هاش رو ببره  پارک

 

    یکی چون نمیدونه پولاش رو چیکار کنه برای خودش درد می تراشه وهی میره دکتر 

    یکی اونقدر پول نداره که برای یه سرماخوردگی ساده بره دکتر 

 

    یکی اونقدر غذا توی خونش هست که نمی دونه چی بخوره

    یکی چون هیچی توی خونش نیست نمیدونه چی بخوره

 

    یکی بچه داره و قدرش رو نمیدونه و ناشکری میکنه 

    یکی مثل من...

 

 

                                                                      خدایا شکرت

|+| نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ساعت 13:54 توسط مهربان |

کوکاکولا با طعم...

 

 امروز رو به عنوان روز بزرگداشت علی اصغر(ع) نام گذاری شده است. او آخرین سرباز امام حسین (ع) در واقعه کربلا بود که در سن شش ماهگی به جرم تشنگی توسط حرمله به مقام بلند شهادت رسید. هرچند که ما نباید واقعه عاشورا و فجایعی که درآن رخ داد رو فراموش کنیم. اما به قول آیت الله مطهری : شمر 1400 سال پیش مرد، شمر امروز رو بشناسید. من هم امروزمیخواهم بگویم حرمله 1400 سال پیش به درک واصل شد . ما باید حرمله امروز را بشناسیم و به یاری خداوند و با کمک هم به مقابله با آن بپردازیم . حرمله ای که امروز حنجر کودکان غزه را میدرد و آنها را به خاک و خون میکشد. اگرچه امروز ما نمی توانیم در کنار مردم مظلوم غزه به مبارزه با دشمن صهیونیستی بپردازیم اما تصمیمات مهمی را در کنار ابراز همدردی ها و تحصن ها میتوانیم اتخاذ کنیم که ضربه مهلکی به رژیم غاصب صهیونیستی وارد خواهد کرد. همه میدانیم که از علائم مهم حیاتی رژیم صهیونیستی اقتصاد آن است و در صورت به خطر افتادن امنیت اقتصادی این رژیم موجودیت اسرائیل به خطر خواهد افتاد. در این راه تحریم کالاهای صهیونیستی توسط همه مسلمین یکی از بهترین گزینه ها برای مبارزه با اسرائیل است. هیچ تا به حال فکر کرده اید که وقتی یک نوشابه کوکاکولا می نوشید و یا هنگامی که نسکافه دم می کنید شما هم در بمبی که بر سر مردم مظلوم غزه فرود می آید ناخود آگاه شریک میشوید. پس ای مسلمین جهان بیاید همه با تحریم محصولات صهیونیستی به دشمن بفهمانیم که ما هم از راه بسیار دور میتوانیم بجنگیم آن هم جنگی کار ساز.

 

 

 

 

  

|+| نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 ساعت 13:49 توسط مهربان |

 قالب میهن بلاگ قالب وبلاگ فروشگاه اينترنتي ايران آرنا